تبليغاتX
RETURN TO INNOCENCE


























RETURN TO INNOCENCE


در آغوشم است

نزدیک تر از هر خاطره ای که تاکنون داشته ام

گـــــــــرم

چنان جای گرفته که انگار

چاره ای جز من ندارد

در آغوشم است

آهسته

آرام

بی صــدا...



پ.ن : فقط از سرمایه ای که داشتم استفاده کردم.

| دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | | راحیل| |

 

دستمالی بیاور

این سیل جاری شده از آن توست

ساق پایم جوانه زده

اجازه بده خشک شان کنم

بعد، از جنگ با من حرف بزن

این کودک پدر می خواهد ....

 

| چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 | | راحیل| |

 

شاید حقیقت

آن دو دست جوان بود

که زیر بارش یکریز برف

مدفون شد...

 

| سه شنبه هفدهم آبان 1390 | | راحیل| |

 

 

 

تا دستهای تو

انزوای موج گیسوانم را طی کند

به انتهای این خیابان رسیده ام

و جادوگران شهر

ترتیب انزوایم را داده اند...

| یکشنبه نهم مرداد 1390 | | راحیل| |

 

ابرها

بالای سرم

خیال می چینند

تا باران ببارد ...

 

| شنبه یازدهم تیر 1390 | | راحیل| |

 

 

پ.ن : عشق تو نمی میرد با صدای عارف  

| سه شنبه سوم خرداد 1390 | | راحیل| |

 

مادر بزرگ تو یه روز بارونی،رفت ...

 

| یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 | | راحیل| |

 

آفتاب بالا می آید

به ماهی که تو باشی

باید

شب بخیر گفت...

 

| شنبه دهم اردیبهشت 1390 | | راحیل| |

 

دست کشیدم روی شکمم

گفتم: ببین " ری را " اگه بابا الان نه زنگ میزنه و نه اس ام اس میده،فقط به خاطر اینه که

 داره واسه من و تو سخت کار میکنه و زحمت میکشه.

با نگاهی عمیق و زیر پوستی گفت: مامان! تو عاشقی؟!

 

| سه شنبه سی ام فروردین 1390 | | راحیل| |

 

 

دلريخــــته - شهيار قنبــــري

 

| یکشنبه چهارم مهر 1389 | | راحیل| |

 

دو پاکـت سیگار نصفـه و نیمـه دارم

که روزی با معشوقه ام سر می کشیدمشان

انسان سخت و پری که صدایم را نمی شنید

به خاطرت و آن خاطره ها

هنــوز دود نکرده ام

مجوزش را لغــو کرده اند مـــبادا که چرک کنی

این زخم های کهنه اینقدرها که فکر میکنی کهنه نیست

هنوز تَر است و تکثـــیر می شود

از پس این همــه نوازش

کُـرکــهای سرت چگونه موج می گیرد

گویی میانه ی رقـصی شگفت...

تکان می خوری در بــطن این همه خاطرات

تکان ــ تکان ــ تکان

دارد دلم می ترکد زیر این هم سقف 

زیر این همه درد

میخواستم تو از مَردی باشی

که حجم کوچک دستانم

در جوهره ی وجودش پنهان بماند اما  

مَردی نبود!

مَر ــ دی نبود...

دختـــــرم ــ بمـــــان

در بهشتی که نمی دانم مجازات که بود

که از درون من برخاست

که در درون من نشست

حجم سختی از تو را به من هدیه کرد

تا نام تو را متبرک گرداند به وقت نبودنش....

 

*  "ری را " نام پرنده ایست کوچکتر از گنجشک.

 

 پ.ن : هفت شهر عشق،فرامرز اصلانی

 

| سه شنبه چهارم اسفند 1388 | | راحیل| |

 

 

    وقتی واقعی شدی نمی تونی زشت باشی و فقط  آدمایی که نمی فهمنت،تو رو زشت می بینن.

 

| سه شنبه بیستم بهمن 1388 | | راحیل| |

 

روزی تو را ترک خواهم گفت

به وسـعتی که نداری،به ابـتدا و انتــهای حضورت

به این نفــس هایی که تا تو کـش می آینــد

و آهنـگ هایی که قصد سـفر به سوی تو دارند

با آن هــمه ازدحام و خــنده ای که درونش

مــی روم و  مـــی آیـــم

از کنار آن همه شــهرک صنعتی که بوی درد میدهد

و بازرسی گلـــوگاه مان در مرکز

که رخصت ایســتاده سفر کردن نمی دهد

با آن همه بی وســعتی

رأس خود را چه نشــانده ای

که این هــمه ازدحام و خنده با خود سکــوت می برند؟!

که جانشــان از زبانــهای برنده بیــرون می جهد و چشمهایشان گرد؟!

مرا چه کار با تو ای شهر شهــید پرور؟!

که قول داده است آب شیرین در گلــویت را رئیس جمهور،رئیس جمهور...َت!!!

چه کار با تو ای مردم کفن پوش کاســه لیــس؟!

که حافظه ی کوتاه مدتم را مدتی ست بلعــیده اید

روزی تو را ترک خواهـم گفت

آن هنگام که امضائی با انگشت بر بی ســوادی خود مـهر می کنم...

 

پ.ن ۱ : به خاطر فیلم " کسی از گربه های ایرانی خبر نداره" ممنون بهمن قبادی.پیشنهاد میکنم حتما ببینید.

پ.ن ۲: عنوان مطلب برگرفته از کتابی ست که نویسنده آن " صادق هدایت " می باشد.

 

| دوشنبه پنجم بهمن 1388 | | راحیل| |

 

 رفتم به سمت سلف تا امروز هم مثل باقی روزها ناهار بخورم،طبق عادت همیشگی هدفون رو کردم توی گوشم تا صدای جیغ و سر و صدای دانشجوها اعصابم رو بهم نریزه.توی تنهایی داشتم ناهار میخوردم که دیدم واقعا از صدای موزیک سیر شدم و دیگه حتی یه نت موسیقی هم نمی تونم دووم بیارم.از گوشم بیرون کشیدمش و به ناهار خوردن ادامه دادم اما لحظه به لحظه که میگذشت صدای تیز و پر از حرف سه تا دختر که روبروم نشسته بودن بیشتر توی گوشم زنگ میزد که داشتن از خاطرات وحشتناک زندگیشون با هم حرف میزدند.چاره ای نداشتم چون گوشام بدجوری تیزن و هر چقدر هم که یواش میگفتند من میشنیدم.نمیدونم بحثشون سر چی بود اما هر سه ازدواج نکرده بودند و داشتند از ترسهاشون می گفتن،بیخیال شدم و توی عالم خودم به فکر فرو رفتم ...
توی حال خودم بودم که شنیدم یکیشون می گفت : " خیلی ترسیده بودم،اعصابم بدجوری بهم ریخته بود،بهش زنگ زدم گفتم برام بی بی چک بخره تا ببینم کار دست خودمون دادیم یا نه،که گفت من الان نمی تونم خودت برو داروخونه سرکوچه تون بخر.لباس پوشیدم که برم تا سر کوچه،توی کوچه تو حال خودم بودم و داشتم دعا دعا میکردم که خدا بهم رحم کنه و بچه دار نشده باشم. از استرس دست به دامن ائمه شده بودم که یهو یه مرد که تو یه ماشين بود پیاده شد و اومد طرفم... "
از اینجا به بعد را نشنیده گرفتم (نه اینکه نشنیدم مثلا سانسور کردم برای وبلاگ) و غرق فکر شدم،با خودم گفتم بالاخره ما دخترا خیلی شجاعیم یا خیلی ترسو؟ محتاطیم یا ساده؟
ــ  بیایید برگردیم به همان فضایی که حالا خارج از آن بحث دارد توسط همان سه دختر اداره می گردد ،همان دختری که ترسیده بود و اسیر مردی در کوچه ای خالی شده بود از دوستانش سوالی پرسید بس تامل برانگیز! 
: بچه ها یادتونه وقتی بچه بودیم توی مدرسه می گفتن نباید خدا رو تصور کنی؟ یادتونه میگفتن اگه برای خدا فرضی مثال بزنی و بگی خدا این جوریه یا این شکلیه میگفتن دهنت به کفر باز شده؟
یکی از دوستانش جواب داد : آره،شاید به این دلیل که ذهن ما قادر به حلاجی در این مورد نیست و امکان داره به جایی برسیم که نهایت کفر باشه.
دوست دیگر هم در تائید سری برای آن دو تکان میدهد و تصدیق می کند.
: خب آره،حرف تو درسته اما واقعا چرا نباید تصورش کرد؟
هر دو دوست ســـكوت كردند!
: من میگم خدا ساخته ی ذهن خود ماست.این مائیم که ساختیمش...

من با نگاهی گذرا به چهره ی این دختر خانوم شجاع محتاط يا ترسوي ساده ظرف غذایم را برداشتم و از سلف خارج شدم.

پ.ن ۱: نه به شــجاعت اين خانم كاري دارم و نه به تصــوراتش... اعتـــقادي ندارم!

پ.ن ۲:  a rainy night in paris of chris de burgh ،موسیقی دوست داشتنی این روزهام...

 

| سه شنبه یکم دی 1388 | | راحیل| |

 

رضا : وقتی زن من بودی،می شناختمت،اسمت فرشته بود...اسمت چیه؟!

فرشته : اگه اسم تو رضا بوده،اسم منم فرشته س،منم فرشته ام.

رضا : خیلی فرشته ای،خیلی!

فرشته : قرار نیست همه آدمها شکل اسمشون باشن

رضا : زن آدم با عشق آدم فرق داره،عشق هیچ وقت نمی تونه ناموس مرد بشه.اما زن آدم ناموس مرده.تو کدوم بودی؟!

فرشته : چرا شما با زنت تو خیابون دو قدم جلوتر میری اما با عشقت شونه و به شونه و غیرتی؟! اومدی منو ببینی؟! چه کار با این خود سوخته داری؟!

رضا : اما خیلی خرج این لشت میکنی؟ میخوای بهش خوش بگذره.از اون همه پول،همین آپارتمان بهت رسید؟ مگه من عشقت نبودم؟!

فرشته: چرا!

رضا : این  آپارتمان دزدی می ارزید به این همه سال در به دری من؟منو تو که به حساب نمیایم.پسرم،سیامک! گفتم اگه برگردم،ببینمت،با خودم چه کارکنم؟جلوی پسرم نرم زندان.رفتم سفر اما میبینم روزگار باهات چه کار کرده!

فرشته : تحــقیـرم نکن! روزگار با من این کرد که تو روزگارم بودی اما روزگار با تو چه کار کرد؟ سیامک تو،خرده فروش همین گرگ گر گرفته شده.منو تحقیر نکن،اونـــو بکش!

رضا : تو کی وقت کردی؟ تو اون عشق! با حسام!

فرشته : یه خرده ساکت باش،ظرفیت من این رفتار تو نیست.تنها افتخارم توی زندگیم این بود که بشم زنت اما تو رو به روح و خاک اون بزرگوار،زنت،روحی! خانومت!گوش بده،باورم کن،من فقط یه لحظه از عمرم و دادم به ترس نه هوس! باقیشم که دارم تاوان میدم.به خاک روحی،به جون همین سیامک وقتی فهمیدم با من سوختی کارم شد سوزن و سرنگ.فقط حافظه ام یاری می کرد که لحظات با تو بشه باقی عمرم....

  ـ راه رفتنت،نگاه کردنت،در رو به روت بازکردن،غذا جلوت گذاشتن،موقع رانندگی کنارت نشستن و یواشکی نگاه کردن! از سینما و رضا و بچه گی هات تعریف کردنت.رضا! فقط اگه مرگه کنار تو باشه،اگه در به دریه کنار تو باشه،هر چی که باشه فقط کنار تو باشه....هنوز چن تا از لباسات تو گنجه س،لباسشویی رفته و اتو کشیده شده تو نایلون،چاق و لاغرم نشدی،فقط قدیمیه.بیست سال پیش!

 

 قسمتی از گفتگوی رضا (فرامرز قریبیان) و فرشته (لعیا زنگنه) 

فیلم رئیس،ساخته مسعود کیمیایی

 

| دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 | | راحیل| |

 

تماشا کنید : Casablanca 

 

پ.ن : این پست مخاطب خاص خودش رو داره که پسورد براش فرستاده میشه!

 


ادامه مطلب
| پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 | | راحیل| |

 

 

لعنت به زوج جوانی که شبها بالای سرم شلنگ تخته می اندازند!

 

پ.ن: و ایضآ تمامی دکترهای دانشکده فنی که حتا نمیدانند کدام قسمت کار می کنی و سلام و علیک راه می اندازند و میخواهند چند صباحی بیشتر دید بندازند،به جز دکتر طهماسب مظاهری (رئیس سابق بانک مرکزی) که روزی با پدرم همکار بود!

 

| دوشنبه نهم آذر 1388 | | راحیل| |

 

    سه گره * بستم

           شرطم را روی خطی،

                   که نشانش تو بودی...

 

* سه گره : شرط بندی و قماری را گویند که معمولا برای میزان درجه مردانگی یا بر سر هر چیز دیگر در جنوب شهر (لب خط خودمان)،بر روی ریل قطار صورت میگیرد که در آن شخص مورد نظر را از دستها و پاها به ریل قطار می بندد و هر کدام را سه بار گره می زنند و شخص فقط تا زمان رسیدن قطار مهلت باز کردن گره ها را دارد.

 

| چهارشنبه چهارم آذر 1388 | | راحیل| |

 

عاشق هرزه گرت را انداختی دور و چسبیدی به یکی دیگر،همیشه کارت همین بود.وقتی او را داشتی مرا می انداختی دور و وقتی مرا از دور می آوردی بیرون او را با مکثی طولانی تنها می گذاشتی تا دوباره مرا دور اندازی و او را از سکوت بیرون بیاوری تا منی که هرزه گی م را به پای کسی جز تو نریخته بودم را شکسته باشی!

 

 پ.ن : khaterat ديدني ست.

| سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 | | راحیل| |

 

از نیمه شب خیلی گذشته،اندکی به ظهر پنجشنبه نزدیکیم،همان پنجشنبه ی آغاز مشروط شدن ها! با چشمهای باز بخوان!

دو سال و بیشتر؛ با شازده ای که یکی نبود!

دو سال کم نیست.برای همه اش که سکوت بود،که دیگری را تنها گذاشت برای تصور،خیال! همه بود،شاید آدمی نخواهد بود برای مجادله،جنجال! مگر رفتار انسانها معیار حرفهایشان نیست که صداقت را از شقاوت تمییز دهند؟بود همه آنها اما حدود نبود! نه صراحت که بود!

تشخیص و تمایز آن با عملکرد ها و رفتارها که فاصله اش میشد از زمین تا هوا،که حتی مرز را نامشخص جلوه میداد،که گزینه ای نبود برای انتخاب و تصمیم قطعی.وقتی همه چیز در اختیار داشته باشی الا چیزی که باید باشد چه اهمیتی دارد که مجازات چه خواهد بود. و کدام تن،کدام مفت!

و سپاس کسی را که معنا داد به عاشقی که همه چیزش را فروخت برای عشق،برای دریافت محبتی که روزی (نمی گویم هدیه داد) فروخت. در دو سال و بیشتر!

غریزه ای که از وجود آدمیزاد نشات میگیرد برای لحظه ای و ساعتی ست و پنداشتی در آن به میان نمی آید. و عشق که دیگر نه کالبد می شناسد و نه عصر بربریت،انتخاب که همیشه ایده آل ترین نخواهد بود.خویش را به خویشتن فروختن به از هدیه کردن به او ،دیگرها و بیگانه ها! و چه سلاحی نیرومند تر از عشق که درون لحافی پوشیده ات کند و از درون بکوبد!

پیراهن هر کس به تن خویش می ماند نه برای دیگری،بلای جان چیز دیگری بود که زندگی و آمال و آرزوی همان خواهر،دوست،عاشق اما نه دشمن را به باد داد. از او رنجي ساخت كه بودنش را التيام بود و خواستش را بخل،کوتاهی!

و اگر بازی نبود روزی چنان صدایش نمی کردند که حالا تکلیف کسی بازنده شدن و برنده شدن باشد.که ببیند جز کالبدی سخت در هم فرو رفته ندارد.

باختم! تمام رویاهایم را که شبها می خواندمشان،مثل بار گذشته ای که میخواستم دیگر نبازم.که شکست،چنان سخت که یارای ایستادن ندارد.به گمانش هیچ!

من فرصت می شمردم برای خلوت های بیشتر،برای بسترهای گرم تر،که تقسیمشان کنم با دیگری،که می پنداشتم پیروز شده ام بر دیگری،پیروزی یی زنانه. و چه دون گشایشی ست پیروزی عشق!

آمده ام اینجا که کمی عشق ببازم.کمی فکر کن! کسی روح و تنش را نمی فروشد به عشق،روح و تن همیشه از برای عشق هدیه می شوند.

     بت خود شده ای؛ بشکن خویشتن را.

                           از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
                        اين آتش عشق است نسوزد همه كس را

| پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 | | راحیل| |

Design By : shotSkin.com